تبليغاتX
غربت دل من

غربت دل من

كاش از اول مي دونستم واسه من موندني نيستي

بنگر ز جهان چه طرف بر بستم ؟ هیچ

وز حاصل عمر چیست در دستم ؟ هیچ

شـمع طـربم ولی چـو بنـشستم هیچ

من جام جمم ولی چو بشکستم هیچ


چون عمر بسر رسد چه بغداد و چه بلخ

پیمانه چو پر شود چه شيرين و چه تلخ

خوش باش که بعد از من و تو ماه بسی

از سـلخ بـغره آیــد از غـره بـسلخ


هـر گـه کـه بـنـفشه جامه در رنگ زند

در دامـن گـل بـاد صبا چـنگ زند

هُشیار کـسی بــود کــه بــا سیمبری

می نوشد و جــام باده بـر سنگ زند

 

+نوشته شده در دوشنبه بیست و نهم مهر 1387ساعت4:13توسط امیر | |

اگر چه بين من و تو هنوز ديوار است
ولي براي رسيدن بهانه بسيار است
برآن سريم کزين قصه دست برداريم
مگر عزيز من! اين عشق دست بردار است
کسي به جز خودم اي خوب من چه مي داند

که از تو- از تو بريدن چقدر دشوار است
مخواه مصلحت انديش و منطقي باشم

نمي شود به خدا پاي عشق در کار است
تو از سلاله ي سودا گران کشميري
که شال ناز ترا شاعري خريدار است
در آستانه ي رفتن در امتداد غروب
دعاي من به تو تنها خدا نگهدار است
کسي پس از تو خودش را به دار خواهد زد
که در گزينش اين انتخاب ناچار است
همان غروب غريبانه گريه خواهي کرد
براي خاطره هايي که زير آوار است

+نوشته شده در دوشنبه بیست و نهم مهر 1387ساعت4:11توسط امیر | |

نمی دانم چه می خواهم خدایا

به دنبال چه می گردم شب و روز

چه می جوید نگاه خسته ی من

چرا افسرده است این قلب پر سوز

...

ز جمع اشنایان می گریزم

به کنجی می خزم ارام و خاموش

نگاهم غوطه ور در تیرگی ها

به بیمار دل خود میدهم گوش

+نوشته شده در دوشنبه بیست و نهم مهر 1387ساعت4:6توسط امیر | |

کاش در اين نا کجا اباد در ميان بي راهه ها رهي مي يافتم به سوي آزاد زيستن

 به سوي روشنايي و کاش پرواز را هر گز از ياد نمي بردم،

 اي کاش شيطان ريشه درخت قلبم را با تبر نفرت از آسمان جدا نمي ساخت

 تا در سرزمين پشيماني فرود نايم

.اي کاش بادبادک کودکي ام را به اين آساني از کف نداده بودم

 و اي کاش دنيا اين چنين تاريک و خاموش نبود...

+نوشته شده در دوشنبه بیست و نهم مهر 1387ساعت4:3توسط امیر | |

زندگي دفتري از خاطره هاست........

 يک نفر در دل شب، يک نفر در دل خاک..........

يک نفرهمدم خوشبختي هاست،

يک نفرهمسفر سختي هاست،

چشم تا باز کنيم عمرمان مي گذرد........

 ما همه همسفريم

+نوشته شده در دوشنبه بیست و نهم مهر 1387ساعت3:59توسط امیر | |

ماهي کوچک دچار آبي بي کران بود. آرزويش همه اين بود که روزي به دريا برسد.

و هزار و يک گره آن را باز کند و چه سخت است وقتي ماهي کوچک عاشق شود. عاشق درياي بزرگ. ماهي هميشه و همه جا دنبال دريا مي گشت ، اما پيدايش نمي کرد.

هر روز و هر شب مي رفت ، اما به دريا نمي رسيد. کجا بود اين درياي مرموز گمشده پنهان که هر چه بيشتر مي گشت ، گم تر مي شد و هر چه که مي رفت ، دورتر.

ماهي مدام مي گريست ، از دوري و دلتنگي. و در اشک و دلتنگي اش غوطه مي خورد و سرانجام غرق شد. هميشه با خود مي گفت: «اين جا سرزمين اشک هاست.

اشک عاشقاني که پيش از من گريسته اند ، چون هيچ وقت دريا را نديده اند؛ و فکر مي کرد شايد جايي دور از اين قطره هاي شورِ حزن انگيز دريا منتظر است...»

+نوشته شده در دوشنبه هجدهم شهریور 1387ساعت2:33توسط امیر | |

صدا کن مرا

صداي تو خوب است

صداي تو سبزينه ان گياه عجيبي است

که در انتهاي صميميت حزن ميرويد

در ابعاد اين عصر خاموش

من از طعم تصنيف در متن ادراک يک کوچه تنها ترم

بيا تا برايت بگويم چه اندازه تنها يي من بزرگ است

وتنهايي من شبيخون حجم ترا پيش بيني نمي کرد 

وخاصيتعشق اين است ...

+نوشته شده در دوشنبه هجدهم شهریور 1387ساعت2:31توسط امیر | |

در راه رسيدنــــ به تو گيرمـــ که بميرمــــ

اصلا به تو افتاد مسيرمـــ که بميرمـــ

يکـــ قطره يــــ آبمـــ که در انديشه يـــ دريا

افتادمـــ و بايد بپذيرمـــ که بميرمــــ

خاموشـــ مکنــــ آتشـــ افروخته امـــ را

بگذار بميرمـــ که بميرمـــ که بميرمــــ ...

+نوشته شده در دوشنبه هجدهم شهریور 1387ساعت2:30توسط امیر | |

تو مرا مي فهمي...

من تو را مي خواهم...

و همين ساده ترين قصه ي يك انسان است...

تو مرا مي خواني...

من تو را ناب ترين شعر زمان مي دانم...

و تو هم مي داني تا ابد در دل من خواهي ماند...

+نوشته شده در دوشنبه هجدهم شهریور 1387ساعت2:29توسط امیر | |

اگر روزي مردم ،

 تابوتم را سياه کنيد ،

 تا همه بدانند سياه بخت بودم ،

روي سينه ام تکه يخي بگذاريد تا به جاي دوستدارانم برايم گريه کند ،

 چشمانم را باز بگذاريد تا همه بدانند چشم انتظار دوستدارانم بوده ام ،

 ودستانم را ببنديد تا همه بدانند خواستم ولي نتوانستم...

+نوشته شده در سه شنبه دوازدهم شهریور 1387ساعت1:41توسط امیر | |

خونه خالي خونه غمگين خونه سوت و کوره بي تو... 
رنگ خوش بختي عزيزم ديگه از من دوره بي تو...
مه گرفته کوچه هارو اما ساييه تو پيداست...
ميشنوم صداي شبرو ميگه اونکه رفته اينجاست...
تو با شب رفتي و باشب مياي از ديار غربت...
توي قلب من ميموني پر غرورو پر نجابت...
حالا دست من تنها شعر دستاتو مي خونه...
حس خوب با تو بودن تو رگاي من مي مونه...

+نوشته شده در چهارشنبه سی ام مرداد 1387ساعت1:14توسط امیر | |

در جلسه امتحان عشق
من مانده ام و يک برگه سفيد!
يک دنيا حرف ناگفتني
و يک بغل تنهايي و دلتنگي...
درد دل من در اين کاغذ کوچک جا نمي شود!
در اين سکوت بغض آلود
قطره کوچکي هوس سرسره بازي مي کند!
و برگه سفيدم
عاشقانه قطره را در آغوش مي کشد!
عشق تو نوشتني نيست...
در برگه ام کنار آن قطره
يک قلب کوچک مي کشم!
وقت تمام است.
برگه ها بالا....

+نوشته شده در یکشنبه بیست و هفتم مرداد 1387ساعت1:42توسط امیر | |