|
چون عمر بسر رسد چه بغداد و چه بلخ هـر گـه کـه بـنـفشه جامه در رنگ زند
اگر چه بين من و تو هنوز ديوار است
نمی دانم چه می خواهم خدایا به دنبال چه می گردم شب و روز چه می جوید نگاه خسته ی من چرا افسرده است این قلب پر سوز ... ز جمع اشنایان می گریزم به کنجی می خزم ارام و خاموش نگاهم غوطه ور در تیرگی ها به بیمار دل خود میدهم گوش
کاش در اين نا کجا اباد در ميان بي راهه ها رهي مي يافتم به سوي آزاد زيستن به سوي روشنايي و کاش پرواز را هر گز از ياد نمي بردم، اي کاش شيطان ريشه درخت قلبم را با تبر نفرت از آسمان جدا نمي ساخت تا در سرزمين پشيماني فرود نايم .اي کاش بادبادک کودکي ام را به اين آساني از کف نداده بودم و اي کاش دنيا اين چنين تاريک و خاموش نبود...
زندگي دفتري از خاطره هاست........ يک نفر در دل شب، يک نفر در دل خاک.......... يک نفرهمدم خوشبختي هاست، يک نفرهمسفر سختي هاست، چشم تا باز کنيم عمرمان مي گذرد........ ما همه همسفريم
ماهي کوچک دچار آبي بي کران بود. آرزويش همه اين بود که روزي به دريا برسد. و هزار و يک گره آن را باز کند و چه سخت است وقتي ماهي کوچک عاشق شود. عاشق درياي بزرگ. ماهي هميشه و همه جا دنبال دريا مي گشت ، اما پيدايش نمي کرد. هر روز و هر شب مي رفت ، اما به دريا نمي رسيد. کجا بود اين درياي مرموز گمشده پنهان که هر چه بيشتر مي گشت ، گم تر مي شد و هر چه که مي رفت ، دورتر. ماهي مدام مي گريست ، از دوري و دلتنگي. و در اشک و دلتنگي اش غوطه مي خورد و سرانجام غرق شد. هميشه با خود مي گفت: «اين جا سرزمين اشک هاست. اشک عاشقاني که پيش از من گريسته اند ، چون هيچ وقت دريا را نديده اند؛ و فکر مي کرد شايد جايي دور از اين قطره هاي شورِ حزن انگيز دريا منتظر است...»
صدا کن مرا صداي تو خوب است صداي تو سبزينه ان گياه عجيبي است که در انتهاي صميميت حزن ميرويد در ابعاد اين عصر خاموش من از طعم تصنيف در متن ادراک يک کوچه تنها ترم بيا تا برايت بگويم چه اندازه تنها يي من بزرگ است وتنهايي من شبيخون حجم ترا پيش بيني نمي کرد وخاصيتعشق اين است ...
در راه رسيدنــــ به تو گيرمـــ که بميرمــــ اصلا به تو افتاد مسيرمـــ که بميرمـــ يکـــ قطره يــــ آبمـــ که در انديشه يـــ دريا افتادمـــ و بايد بپذيرمـــ که بميرمــــ خاموشـــ مکنــــ آتشـــ افروخته امـــ را بگذار بميرمـــ که بميرمـــ که بميرمــــ ...
تو مرا مي فهمي... من تو را مي خواهم... تو مرا مي خواني... و تو هم مي داني تا ابد در دل من خواهي ماند...
اگر روزي مردم ، تابوتم را سياه کنيد ، تا همه بدانند سياه بخت بودم ، روي سينه ام تکه يخي بگذاريد تا به جاي دوستدارانم برايم گريه کند ، چشمانم را باز بگذاريد تا همه بدانند چشم انتظار دوستدارانم بوده ام ، ودستانم را ببنديد تا همه بدانند خواستم ولي نتوانستم...
خونه خالي خونه غمگين خونه سوت و کوره بي تو...
در جلسه امتحان عشق
|
About![]()
هيچ كس اشكي براي ما نريخت هر كه با ما بود از ما مي گريخت چند روزي هست حالم ديدنيست حال من از اين و ان پرسيدنيست گاه بروي زمين زل ميزنم گاه برحافظ تفال ميزنم حافظ ديوانه فالم را گرفت يك غزل امد كه حالم را گرفت ما زياران چشم ياري داشتيم خود غلط بود آنچه مي پنداشتيم.
Home
|